در یکی از روزهای گرم و شرجی تابستان که صدای جیرجیرک های درختی گوش را نوازش می داد، ایرج که از کار نگهداری خوک فارغ شده بود برای استراحت کنار خانه ارباب رفت و با وسایل بازی مشغول به بازی شد. هرچند که دیگر کم کم ته ریش های زیرگلویش در حال در آمدن بود، اما باز هم دوست داشت که در آن پارک بازی کوچک که ا
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی
تاريخ: دوشنبه
9 مرداد
1396 ساعت: 15:31